اوحدی مراغهای (غزلیات)/گر چه امید ندارم که: شوم شاد از تو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (گر چه امید ندارم که: شوم شاد از تو) از اوحدی مراغهای |
' |
| گر چه امید ندارم که: شوم شاد از تو | نتوانم که زمانی نکنم یاد از تو | |
| گفته بودی که: به فریاد تو روزی برسم | کی به فریاد رسی؟ ای همه فریاد از تو | |
| دانم این قصه به خسرو برسد هم روزی | که: تو شیرینی و شهری شده فرهاد از تو | |
| اگر امشب سر آن زلف به من دادی، نیک | ورنه فردا من و پای علم و داد از تو | |
| گر تو، ای طرفهی شیراز، چنین خواهی کرد | برسد فتنه به تبریز و به بغداد از تو | |
| دوش گفتی: به دلت در زنم آتش روزی | چه دل؟ ای خرمن دلها شده بر باد از تو | |
| دل ما را غم هجر تو ز بنیاد بکند | خود ندیدیم چنین کار به بنیاد از تو | |
| اوحدی را مکن از بند خود آزاد، که او | بندهای نیست که داند شدن آزاد از تو |