اوحدی مراغهای (غزلیات)/گر نخواهی که نظر با من درویش کنی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (گر نخواهی که نظر با من درویش کنی) از اوحدی مراغهای |
' |
| گر نخواهی که نظر با من درویش کنی | این توانی که به صد غصه دلم ریش کنی | |
| نکنی گوش به جایی که رود قصهی من | مگر آن گوش که بر قول بداندیش کنی | |
| با چنان تیر و کمانی که ترا میبینم | عزم داری که دلم را سپر خویش کنی | |
| از تو آن روز که امید وفایی دارم | تو در آن روز بکوشی و جفا بیش کنی | |
| خلق بیزخم چو قربان غمت میگردند | آن همه تیر چه محتاج که در کیش کنی؟ | |
| گر ترا دست به جور همه عالم برسد | همه در کار من عاجز درویش کنی | |
| اوحدی چون ز لب لعل تو نوشی طلبد | مویها بر تنش از محنت و غم نیش کنی |