اوحدی مراغهای (غزلیات)/گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد) از اوحدی مراغهای |
' |
| گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد | دلش همخوابهی اندوه و جانش جفت غم باشد | |
| حرامست ار کند روزی دلش میلی به بستانی | همایون دولتی کش چون تو باغی در حرم باشد | |
| ز چشم لطف بر احوال مسکینان نظر میکن | که سلطان دولتی گردد، چو میلش بر حشم باشد | |
| به غیر از نم نمیبیند ز دست گریه چشم من | بصر مشکل ببیند چونکه غرق آب و نم باشد | |
| مکن دعوت به شیرینی مرا ز آن لب که در جنت | خسیسی گوید از حلوا، که در بند شکم باشد | |
| چو بر جانم زدی زخمی، به لطفش مرهمی مینه | ز بهر این دل خسته نکو بنگر که هم باشد | |
| چنین معشوقهای در شهر و آنگه دیدنش مشکل | کسی کز پای بنشیند به غایت بیقدم باشد | |
| بساز، ای اوحدی، چون زر نداری، در جفای او | که اندر کشور خوبان جفا بر بیدرم باشد |