اوحدی مراغهای (غزلیات)/چو دل شد زان او هرگز نمیرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (چو دل شد زان او هرگز نمیرد) از اوحدی مراغهای |
' |
| چو دل شد زان او هرگز نمیرد | چو خورد از خوان او هرگز نمیرد | |
| به سر میگردم از عشقش، چو دانم | که سرگردان او هرگز نمیرد | |
| تن عاشق بمیرد در جدایی | ولیکن جان او هرگز نمیرد | |
| به دردش گر دلم زین پیش میمرد | پس از درمان او هرگز نمیرد | |
| تنم را پر شود پیمانهی عمر | ولی پیمان او هرگز نمیرد | |
| به زندان عزیزی در شد این دل | که در زندان او هرگز نمیرد | |
| روان اوحدی را هست حکمی | که بیفرمان او هرگز نمیرد |