اوحدی مراغهای (غزلیات)/چو تیغ بر کشد آن بیوفا به قصد سرم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (چو تیغ بر کشد آن بیوفا به قصد سرم) از اوحدی مراغهای |
' |
| چو تیغ بر کشد آن بیوفا به قصد سرم | دلم چو تیر برابر رود که: من سپرم | |
| به کوی او خبر من که میبرد؟ که دگر | غم تو کوی به کویم ببرد و دربدرم | |
| به یاد روی تو مشغولم آن چنان، که نماند | مجال آنکه به خود، یا به دیگری، نگرم | |
| فراق آن رخ آبی به کار باز آورد | که هم نشان وجودم ببرد و هم اثرم | |
| هزار دوزخ و دریا برون توان آورد | ز آتش دل سوزان و آب چشم ترم | |
| به مرد و زن خبر درد من رسید، ولی | تو آن دماغ نداری که بشنوی خبرم | |
| غم تو کرد پراگنده کار ما آخر | نگفتهای که: غم کار اوحدی بخورم؟ |