اوحدی مراغهای (غزلیات)/چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد) از اوحدی مراغهای |
' |
| چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد | مشک را خوارتر از خاک به راه اندازد | |
| اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد | ای بسا دل! که در آن کوچه به جاه اندازد | |
| نظر زهره کند، خنجر مریخ زند | نور خورشید دهد، پرتو ماه اندازد | |
| چشم آن ترک سپاهی به هزیمت ببرد | ناوک غمزه چو در قلب سپاه اندازد | |
| گر گواهیش بیارم که: مرا زلف تو کشت | حسن او لرزه بر اندام گواه اندازد | |
| تیر هجرم به جگر در زد و اندیشه نکرد | که دلم در پی او ناوک آه اندازد | |
| اوحدی، دیده مدوز از رخ او، عیبی نیست | گر گدایی نظری بر رخ شاه اندازد |