اوحدی مراغهای (غزلیات)/چون عشق در آید، قدم سر بنماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (چون عشق در آید، قدم سر بنماند) از اوحدی مراغهای |
' |
| چون عشق در آید، قدم سر بنماند | عشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند | |
| توحید به جایی برساند قدمت را | کش نیک و بد و ممن و کافر بنماند | |
| آنست ریاضت که: چو زان بوته برآیی | از ذات تو جز روح مصور بنماند | |
| چندین به میسر شدن کار چه نازی؟ | آنست میسر که: میسر بنماند | |
| ای سر بگریبان هوس بر زده، میکوش | کان دامن آلوده چنان تر بنماند | |
| روح تو چو مرغیست درین راه،چنان کن | کندر گل تشویر تو چون خر بنماند | |
| در حلقهی عشق ار نبود نفس ترا راه | هشدار! که چون حلقه بر آن در بنماند | |
| آن کس که به زر فخر کند خاک به از وی | آن روز که در کیسه او زر بنماند | |
| ای اوحدی، آن نام طلب دار، که او را | بر جان بنویسند چو دفتر بنماند |