اوحدی مراغهای (غزلیات)/چون ز بغداد و لب دجله دلم یار کند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (چون ز بغداد و لب دجله دلم یار کند) از اوحدی مراغهای |
' |
| چون ز بغداد و لب دجله دلم یار کند | دامنم را چو لب دجلهی بغداد کند | |
| هیچ کس نیست که از یار سفر کردهی من | برساند خبری خیر و دلم شاد کند | |
| هرگز از یاد من خسته فراموش نشد | آنکه هرگز نتواند که مرا یاد کند | |
| هجر داغیست که گر بر جگر کوه نهند | سنگ بر سینه زنان آید و فریاد کند | |
| خانهی عمر مرا عشق ز بنیاد بکند | عشق باشد که چنین کار به بنیاد کند | |
| آنکه خون دل من ریخت ز بیداد و برفت | کاج باز آید و خون ریزد و بیداد کند | |
| چه غم از شاه و چه اندیشه ز خسرو باشد؟ | گر به شیرین رسد آن ناله که فرهاد کند | |
| باد بر گلبن این باغ گلی را نگذاشت | کز نسیمش دلم از بند غم آزاد کند | |
| اوحدی چون که از آن خرمن گل دورافتاد | خرمن عمر، ضروریست، که بر باد کند |