اوحدی مراغهای (غزلیات)/هیچ اربه صید دلها در زلف تابت افتد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (هیچ اربه صید دلها در زلف تابت افتد) از اوحدی مراغهای |
' |
| هیچ اربه صید دلها در زلف تابت افتد | اول بکشتن من عزم شتابت افتد | |
| بسیار وعده دادی ما را به روز وصلی | چون روز وصل باشد، ترسم که خوابت افتد | |
| چشمت خطا بسی کرد، ای ماهرخ چه باشد؟ | گر بعد ازین خطاها رای صوابت افتد | |
| یک ذره گر دل تو میلی بما نماید | از ذرهای چه نقصان در آفتاب افتد؟ | |
| در خواب اگر ببینی، ای مدعی، شب ما | زود آن قصب که داری بر ماهتابت افتد | |
| بس خون فرو چکانی از دیده در غم او | مانند این نمکها گر در کبابت افتد | |
| ای دل، مکن تو زان لب دیگر سال بوسه | زیرا که آن نیرزی کو در جوابت افتد | |
| جانا، مگر نبیند فردا عذاب دوزخ | دل خستهای که امروز اندر عذابت افتد | |
| من قدر سگ ندارم، پیش تو، خرم آن کس | کوهم نشینت آید، یا هم شرابت افتد | |
| بار اوفتادگان را در سرزنش نگیری | ناگاه اگر ز عشقی خر در خلابت افتد | |
| گر اوحدی ازین پس بر خاک آستانت | زین گونه اشک ریزد، کشتی در آبت افتد |