اوحدی مراغهای (غزلیات)/هر که در حلقهی زلف تو گرفتار بماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (هر که در حلقهی زلف تو گرفتار بماند) از اوحدی مراغهای |
' |
| هر که در حلقهی زلف تو گرفتار بماند | همچو من سوخته و خسته دل و زار بماند | |
| دل من، کو گرو مهر ببرد از همه کس | از دغا باختن چشم تو عیار بماند | |
| عمر من در سرکار تو رود، میدانم | خود پدیدست که: از عمر چه مقدار بماند؟ | |
| اگر از پای در آییم به سر باید رفت | ننشینیم که دست طلب از کار بماند | |
| خرقه پوشیده که زنار بیندازد گبر | من به می خرقه گرو کردم و زنار بماند | |
| هیچ شک نیست که: بسیار بماند سخنم | سخن سوختگان بود که بسیار بماند | |
| اوحدی، خون دلت گر بخورد دوست مرنج | تا نگویند که: از یار دل یار بماند |