اوحدی مراغهای (غزلیات)/هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آید) از اوحدی مراغهای |
' |
| هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آید | به سرش سایهی اقبال و ظفر باز آید | |
| کور اگر خاک سر کوی تو درد دیده کشد | هیچ شک نیست که نورش به بصر باز آید | |
| کافر، از بهر چنین بت که تویی؛ نیست عجب | کز پرستیدن خورشید و قمر باز آید | |
| هر که دیدار ترا دید و سفر کرد از شهر | هیچ سودش نکند تا ز سفر باز آید | |
| آفتاب از سر هر کوچه که بیند رویت | شرمش آید که بدان کوچه دگر بازآید | |
| عاشقی را که برانند ز پیشت به قفا | راستی بیقدمست ار نه به سر باز آید | |
| نه هوای لب و چشم تو مرا صید تو کرد | طفل باشد که به بادام و شکر باز آید | |
| بیدلی را که ز پیوند رخت منع کنند | در چه بندد دل خویش؟ از تو اگر باز آید | |
| زین جهان اوحدی ار رخت بقا دربندد | زان جهانش، چو بپرسی تو خبر، باز آید |