اوحدی مراغهای (غزلیات)/نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانی) از اوحدی مراغهای |
' |
| نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانی | گذر کنی ز بر من به نزد آنکه تو دانی | |
| پیام من برسانی، بدان صفت که تو گویی | سلام من برسانی، بدان زبان که تودانی | |
| چو راز با کمرش در میان نهی بشگرفی | درافگنی سخن من بدان میان که تو دانی | |
| به گوشهای کشی آن زلف را به رفق و بگویی | که: بازده دل ما را بدان نشان که تو دانی | |
| خبر کنی لب او را که: ای ز راه ستیز | کنی دریغ دل این شکسته آن که تو دانی | |
| ز حال اوحدی ار پرسدت که چیست؟ بگویی | که: در غمت نفسی میزند چنان که تو دانی |