اوحدی مراغهای (غزلیات)/مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش) از اوحدی مراغهای |
' |
| مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش | ناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش | |
| صدبار گفتهام دل خود را بدین هوس: | کای دل به قتل خویشتنی رهنمای خویش | |
| وقتی علاج مردم بیمار کردمی | اکنون چنان شدم که ندانم دوای خویش | |
| باشد بجای خویش اگرم سرزنش کنی | تا پیش ازین چرا ننشستم بجای خویش؟ | |
| پیش تو نیست روی سخن گفتنم، مگر | بر دست قاصدی بفرستم دعای خویش | |
| گو: بوسهای بده، لبت ار میکشد مرا | باری گرفته باشم ازو خون بهای خویش | |
| ای اوحدی، چو همت او بر هلاک تست | شرط آن بود که سعی کنی در فنای خویش |