اوحدی مراغهای (غزلیات)/مرحبا، ای گل نورسته، که چون سرو روانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (مرحبا، ای گل نورسته، که چون سرو روانی) از اوحدی مراغهای |
' |
| مرحبا، ای گل نورسته، که چون سرو روانی | چشم بد دور ز رویت، که شگرفی و جوانی | |
| فکر کردم که بگویم: بچه مانی تو؟ ولیکن | متحیر نه چنانم که بدانم: بچه مانی؟ | |
| دفتری باشد اگر ، شرح دهم وصف فراقت | قصهی شوق رها کردم و خاطر نگرانی | |
| گر بر آنی که: غمت خون من خسته بریزد | بنده فرمانم و خشنود به هر حکم که دانی | |
| این نه حالیست که واقف شوی ار با تو بگویم | صورت حال نگه دار که معنیش ندانی | |
| درد خود را به طبیبان بنمودم، همه گفتند: | روی معشوقه همی بوس، که عشقست و جوانی | |
| باغبانا، ادب آنست که چون در چمن آید | سرو را برکنی از بیخ و به جایش بنشانی | |
| ای که بییاد تویک روز نمیباشم و یک شب | چون ببینی، سخنم یک شب و یک روز بخوانی | |
| کی به دشنام و جفا دور توان کردنم از تو؟ | که به شمشیرم ازین کوچه بریدن نتوانی | |
| مرغ مالوفم و با خاک درت انس گرفته | نه گریزندهی وحشی، که به سنگم برمانی | |
| اوحدی، زخم بلایی که ترا بر جگر آمد | ریش ناسور شد از بس که تو خون میبچکانی |