اوحدی مراغهای (غزلیات)/ما را چو توانی که ز خود دور فرستی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (ما را چو توانی که ز خود دور فرستی) از اوحدی مراغهای |
' |
| ما را چو توانی که ز خود دور فرستی | این نیز توانی که بما نور فرستی | |
| در وعدهی فردای تو این صبر که کردیم | ما را تو مبادا که بر حور فرستی | |
| بیمنت موسی سخنی چند ز دیدار | بنویس در آن لوح که از طور فرستی | |
| هر نامه که از پیش تو آمد همه شد فاش | زیرا که تو با آن دف و طنبور فرستی | |
| چون من نه به خود باشم و خاطر نه به سامان | رسوا شود آن نیز که مستور فرستی | |
| سر جمله به تفصیل ندانی که بگویم | پیش من ار اوراد چو دستور فرستی | |
| غیر از سخن وصل تو باید که نگوید | قاصد که به پیش من مهجور فرستی | |
| با روی تو کو فرصت گفتار؟ مگر خود | پیغام و نشان خود از آن سور فرستی | |
| زین گلخن و ویرانه برنجیم، نسیمی | وقتست کزان گلشن معمور فرستی | |
| رنجور تو شد اوحدی، ای ماه چه باشد؟ | گر شربت آن وصل به رنجور فرستی |