اوحدی مراغهای (غزلیات)/عرق چو از رخت، ای سرو دلستان، بچکد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (عرق چو از رخت، ای سرو دلستان، بچکد) از اوحدی مراغهای |
' |
| عرق چو از رخت، ای سرو دلستان، بچکد | ز خاک لاله برآید، ز لاله جان بچکد | |
| هزار سال پس از مرگ زنده شاید بود | به بوی آب حیاتی کزان دهان بچکد | |
| ازان حدیث لبت بر زبان نمیرانم | که نازکست، مبادا که از زبان بچکد | |
| ز شرم روی تو در باغ وقت گل چیدن | گل آب گردد و از دست باغبان بچکد | |
| به حسرت رخ چون آفتابت اندر صبح | ستاره گردد و از چشم آسمان بچکد | |
| مرا تنیست که گویی، همین نفس برود | ترا رخیست که پنداری: این زمان بچکد | |
| معلقست دل من به طاعت تو چنان | که گر به خونش اشارت کنی روان بچکد | |
| به دست خویش بیند ای بام چشم مرا | که او خراب شود گر بدین نشان بچکد | |
| چه سود چاه زنخدان سرنگون که تراست؟ | چو قطرهای نگذاری که رایگان بچکد | |
| زمان زمان به زلال لب تو تشنه ترم | اگر چه شعر بگویم، که آب از آن بچکد | |
| نگاه داشتهام خون اوحدی، تا تو | رها کنی که: بر آن خاک آستان بچکد |