اوحدی مراغهای (غزلیات)/عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کند) از اوحدی مراغهای |
' |
| عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کند | اول قدم ز روی وفا جان فدی کند | |
| دلبر، که دستگیری عاشق کند ز لطف | گر جان کنند در سر کارش کری کند | |
| زهری که دشمنی دهد از بهر رنج، تو | بستان به یاد دوست بخور، تا شفی کند | |
| بستم دکان مشغله را در به روی خلق | تا عشق او در آید و بیع و شری کند | |
| از آستان نمیگذرم تا جفای او | خاکم وظیفه سازد و خونم جری کند | |
| بر کشتگان تیغ غم او کفن مپوش | کان به شهید عشق که از خون ردی کند | |
| مجنون که شب رود بر لیلی، شگفت نیست | روز از تحملی ز سگان حمی کند | |
| باد هواست، چار حد آن خراب کن | هر خانه را که جز هوس او بنی کند | |
| ای اوحدی، ز هر چه کنی کار عشق به | آیا کسی که عشق ندارد چه میکند؟ |