اوحدی مراغهای (غزلیات)/شب میبینم اندر خواب و میگویم: وصالست این
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (شب میبینم اندر خواب و میگویم: وصالست این) از اوحدی مراغهای |
' |
| شب میبینم اندر خواب و میگویم: وصالست این | به بیداری تو خود هرگز نمیپرسی: چه حالست این؟ | |
| دهان یا نوش، قد یا سرو، تن یا سیم خامست آن؟ | جبین یا زهره، رخ یا ماه، ابرو یا هلالست این؟ | |
| به جرم آنکه مرغ دل هوادار تو شد روزی | شکستی بال او، آنگه نمیگویی: وبالست این | |
| ز هجران شب زلف تو بنشینم به روز غم | معاذالله! چه روز غم؟ خطا گفتم، محالست این | |
| مرا گویند: مجموعی ز عشق آن صنم یا نه؟ | ز همچون من پریشانی چه جای این سالست این؟ | |
| برای عشق تو گر من ببازم مال و جاه خود | مکن عیبی که: پیش من به از صد جاه و مالست این | |
| حرامست اوحدی را جز درین معنی سخن گفتن | که هر کو بشنود گوید: مگر سحر حلالست این؟ |