اوحدی مراغهای (غزلیات)/شب دوشینه در سودای او خفتم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (شب دوشینه در سودای او خفتم) از اوحدی مراغهای |
' |
| شب دوشینه در سودای او خفتم | از آن امروز با تیمار و غم جفتم | |
| زمن هر چند سر میپیچد آن دلبر | اگر دستم رسد در پای او افتم | |
| چو چین زلف او آشفته شد حالم | خطا کردم که: با زلفش برآشفتم | |
| ازان کرد آشکارا دیده راز من | که راز خویش را از دیده ننهفتم | |
| ببیند بد سگالان اندر افتادم | که پند نیک خواه خویش نشنفتم | |
| به بوی آنکه چشمم روی او بیند | به مژگانهاش خاک آستان رفتم | |
| دل او باد پندارد حکایتها | کز آب دیده با باد صبا گفتم | |
| ازان روزی که دیدم زلف شبرنگش | حرامست ار شبی بییاد او خفتم | |
| چو چشم اوحدی زان گوهر افشان شد | زبان او، که در وصل او سفتم |