اوحدی مراغهای (غزلیات)/شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت) از اوحدی مراغهای |
' |
| شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت | حکایت تو به مرد و به زن بخواهم گفت | |
| حدیث چهره و قد و رخ تو سر تاسر | به پیش سوسن و سرو و سمن بخواهم گفت | |
| ز چین زلف تو رمزی چو نافه سربسته | درین دو روز به مشک ختن بخواهم گفت | |
| حکایت زقن و زلف و عارضت، یعنی | حدیث یوسف و جاه و رسن بخواهم گفت | |
| به جان رسید درین پیرهن تنم بیتو | به ترک صحبت این پیرهن بخواهم گفت | |
| رقیب قصهی دردم که گفت میگویم | رها مکن که بگوید، که من بخواهم گفت | |
| جنایتی که تو بر جان اوحدی کردی | گرم به گور بری در کفن بخواهم گفت |