اوحدی مراغهای (غزلیات)/سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید) از اوحدی مراغهای |
' |
| سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید | دل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید | |
| تو ازآن سخن که گویی و از آن میان که داری | به میان خوب رویان سخن از عدم برآید | |
| چو جهانیان به زلف توسپردهاند خاطر | سر زلف خود مشوران، که جهان بهم برآید | |
| ز غم تو در لحد من به مثابتی بگریم | که ز خاک من بروید گل سرخ و نم برآید | |
| چو حدیث بوسه گویم نبود یکی به سالی | چو سخن ز غصه رانم دو به یک شکم برآید | |
| به مخالفم خبر کن که: مقیم این درم، تا | نکند شکار صیدی که ازین حرم برآید | |
| مکن، اوحدی، شکایت، که نمیرسی به کامی | تو مرید درد او شو، که مراد کم برآید |