اوحدی مراغهای (غزلیات)/روی زیبا نتوان داشت نهان پیوسته
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (روی زیبا نتوان داشت نهان پیوسته) از اوحدی مراغهای |
' |
| روی زیبا نتوان داشت نهان پیوسته | خاصه رویت که به روحست و روان پیوسته | |
| زلف از دست بدادیم و ز دل خون بچکید | گویی آن زلف رگی بود به جان پیوسته | |
| آبم از دیده روانست و خیال قد او | همچو سرویست در آن آب روان پیوسته | |
| ابروان همچو کمان داری و مژگان چون تیر | وز پی عربده تیرت به کمان پیوسته | |
| بار دیگر بگزند دل ما میکوشی | ای به رغم دل ما در دگران پیوسته | |
| در شگرفان حرکاتیست که آتش خوانند | در تو آن هست و دو صد فتنه به آن پیوسته | |
| اوحدی نام بر آورد به نیکو سخنی | تا که نام تو شد او را به زبان پیوسته |