اوحدی مراغهای (غزلیات)/رنگینتر از رخ تو گل در چمن نباشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (رنگینتر از رخ تو گل در چمن نباشد) از اوحدی مراغهای |
' |
| رنگینتر از رخ تو گل در چمن نباشد | چون عارض تو ماهی در انجمن نباشد | |
| پوشیده هر کسی را پیراهنیست، لیکن | آب حیات کس را در پیرهن نباشد | |
| فرهادوار بیتو جان میکنم، نگارا | فرهاد نیست عیبی،گر کوهکن نباشد | |
| چون وقت بوسه دادن گویی که: بیدهانم | دشنام نیز دادن بر بیدهن نباشد | |
| زر خواستی و جان هم، زر کمترست، لیکن | در جان که میفرستم باری سخن نباشد | |
| چون وصل جویم از تو، گویی: نبینی، آری | دیدار خوب رویان بی لا و لن نباشد | |
| چون استوار باشم در عهد و وعدهی تو؟ | کین بیخلاف نبود و آن بیشکن نباشد | |
| امشب چو پیش دیده خون ریختی دلم را | گر زانکه باز گوید فردا، ز من نباشد | |
| جانا، کجا نشیند بیصحبت تو یک دم؟ | روزی که اوحدی را تشویش تن نباشد |