اوحدی مراغهای (غزلیات)/رخت گویم به زیبایی، لبت گویم به شیرینی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (رخت گویم به زیبایی، لبت گویم به شیرینی) از اوحدی مراغهای |
' |
| رخت گویم به زیبایی، لبت گویم به شیرینی | حرامست ار چنین صورت کند صورتگری چینی | |
| به عارض حیرت حور و به قامت غیرت طوبی | به رخ سرمایهی مهر و به دل پیرایهی کینی | |
| ترا، ای ترک، اگر روزی ببیند خسرو گردون | برت زانو زند، گوید: تو آغا باش و من اینی | |
| سخن گویی و میخواهم که دردت زان زبان چینم | ولی ترسم که بد گویان بگویندم: سخن چینی | |
| رخم زردست و آهم سرد و لب خشک از فراق تو | نگفتم حال چشم تر، که خود چون بگذری بینی | |
| ترا با آن غرور حسن و ناز و سرکشی، جانا | کجا از دست برخیزد که پا درویش بنشینی؟ | |
| نه تنها بر سر راهت مسلمان دیده میدارد | که گه کافر ترا بیند به راه آید ز بیدینی | |
| اگر قد ترا شمشاد گویم جای آن داری | وگر روی ترا خورشید خوانم در خور اینی | |
| ترا بر اوحدی چون دل نسوزد چاره آن دانم | که در هجر تو میسوزد به تنهایی و مسکینی |