اوحدی مراغهای (غزلیات)/رخت تمکین مرا عشق به یک بار بسوخت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (رخت تمکین مرا عشق به یک بار بسوخت) از اوحدی مراغهای |
' |
| رخت تمکین مرا عشق به یک بار بسوخت | آتشم در جگر خسته شد و زار بسوخت | |
| بنشستم که: نویسم سخن عشق و ز دل | شعلهای در قلم افتاد، که طومار بسوخت | |
| دل یاران، تو نگفتی که بسوزد بر یار؟ | ما خود آن یار ندیدیم که بر یار بسوخت | |
| چاره جز سوختن و ساختنم نیست کنون | کاندکی کرد مرا چاره و بسیار بسوخت | |
| گر ببینی تو طبیب دل مجروح مرا | گو: گذر کن تو بدین گوشه که بیمار بسوخت | |
| گفتم: از باغ رخش تازه گلی باز کنم | نور رویش جگرم را بتر از خار بسوخت | |
| سخن سوختن عشقت اگر باور نیست | ز اوحدی پرس، که بیچاره درین کار بسوخت |