اوحدی مراغهای (غزلیات)/دیریست تا ز دست غمت جان نمیبریم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (دیریست تا ز دست غمت جان نمیبریم) از اوحدی مراغهای |
' |
| دیریست تا ز دست غمت جان نمیبریم | وقتست کز وصال تو جانی بپروریم | |
| نهنه، چه جای وصل؟ که ما را ز روزگار | این مایه بس که: یاد تو در خاطر آوریم | |
| آن چتر سلطنت، که تو در سر کشیدهای | در سایهی تو هم نگذارد که بنگریم | |
| عیدیست هر به ماهی اگر ابروی ترا | همچون هلال عید ببینیم و بگذریم | |
| روزی به بزم و مجلس ما در نیامدی | تا بنگری که: بیتو چه خونابه میخوریم؟ | |
| احول ما، کجاست، دبیری که بشنود | تا نامه مینویسد و ما جامه میدریم | |
| از ما کسی به هیچ مسلمان خبر نکرد: | کامروز مدتیست که در بند کافریم | |
| ناز ترا کجاست خریدار به ز ما؟ | کان را بهر بها که تو گویی همیخریم | |
| هر روز رنج ما ز فراقت بتر شود | ایدون گمان بری تو که هر روز بهتریم | |
| گوشی بما نداشتهای هیچ بار و ما | در گوش کرده حلقه و چون حلقه بر دریم | |
| ما را، اگر چه صد سخن تلخ گفتهای | با یاد گفتهای تو در شهد و شکریم | |
| صد شب گریستیم ز هجرت چو اوحدی | باشد که: با وصال تو روزی به سر بریم |