اوحدی مراغهای (غزلیات)/دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری) از اوحدی مراغهای |
' |
| دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری | بجزو در نظر عقل نیامد دگری | |
| خبر محنت ما در همه آفاق برفت | که چه دیدیم ز دست ستم بیخبری؟ | |
| ای که چون باد بهر گوشه گذاری داری | خود چه بادی که ازین گوشه نداری گذری؟ | |
| نه قضایی بسر عمر من آمد ز غمت | که از آن یاد توان کرد به عمری قدری | |
| سفرم هم به سر کوی تو خواهد بودن | گر بیابم ز کمند تو جواز سفری | |
| زان درختی که درین باغچه بالای تو کشت | آه! اگر دست تمنا برسیدی ببری | |
| دیر تا بر کمر تست دو چشمم چون طرف | بیش ازین طرف نشاید که بود بر کمری | |
| رفتن مهر تو از سینهی من ممکن نیست | همچو نامی که کسی نقش کند بر حجری | |
| هیچ دانی سر من بر سر کوی تو چنین | به چه تشبیه توان کرد؟ به خاکی و دری | |
| هر شب از درد فراق تو بگریم تا روز | عجب، ای گریهی شبها، که نکردی اثری! | |
| گر دل اوحدی از درد تو خون شد نه عجب | کار عشقست و میسر نشود بیجگری |