اوحدی مراغهای (غزلیات)/دل مست و دیده مست و تن بیقرار مست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (دل مست و دیده مست و تن بیقرار مست) از اوحدی مراغهای |
' |
| دل مست و دیده مست و تن بیقرار مست | جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟ | |
| تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلک | ما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست | |
| یک شب صبح کرده بنالم بر آسمان | با سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست | |
| ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دار | روزی که باشد آن بت سوسن عذار مست | |
| از درد هجر و رنج خمارش خبر دهم | گر در شوم شبی به شبستان یار مست | |
| سر در سرش کنم به وفا، گر به خلوتی | در چنگم اوفتد سر زلف نگار، مست | |
| لب برنگیرم از لب یار کناره گیر | گر گیرمش به کام دل اندر کنار، مست | |
| یکسو نهم رعونت و در پایش اوفتم | روزی اگر ببینمش اندر کنار، مست | |
| میخانه هست، از آن چه تفاوت که زاهدان | ما را به خانقاه ندادند بار مست؟ | |
| ما را تو پنج بار به مسجد کجا بری؟ | اکنون که میشویم به روزی سه بار مست | |
| از ما مدار چشم سلامت، که در جهان | جز بهر کار عشق نیاید به کار مست | |
| ای اوحدی، گرت هوس جنگ و فتنه نیست | ما رای به کوی لالهرخان در میآرمست |