اوحدی مراغهای (غزلیات)/دل سرمست من آن نیست که باهوش آید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (دل سرمست من آن نیست که باهوش آید) از اوحدی مراغهای |
' |
| دل سرمست من آن نیست که باهوش آید | مگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید | |
| رخت این آتش سوزنده که در سینه نهاد | عجب از دیگ هوس نیست که در جوش آید | |
| بجز آن کایم و در پای غلامان افتم | چه غلامی ز من بیتن و بیتوش آید؟ | |
| شربت قند رها کن، که از آن ساعد و دست | اگرم زهر دهی بر دل من نوش آید | |
| مگرم داعیهی لطف تو بگشاید چشم | ورنه از من چه سکون و ادب و هوش آید؟ | |
| حسن پنهان تو بر خاطر من سهل کند | هر چه از جور رقیبان جفا کوش آید | |
| بر نیازست و دعا دست جهانی زن و مرد | تا کرا گوهر آن گنج در آغوش آید؟ | |
| بیم آنست که: از فکرت و اندیشهی تو | همه تحصیل که کردیم فراموش آید | |
| بید با قامت رعنای چنان شرط آنست | که به سر پیش تو، ای سرو قباپوش، آید | |
| عجب از طالع خود دارم و دوران فلک | کان چنان صید به دام من مدهوش آید | |
| اوحدی وقت سخن گر چه گهر بارد و در | پیش لعل لب گویای تو خاموش آید |