اوحدی مراغهای (غزلیات)/دل جفت درد و غم شد زان دیلمی کلاله
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (دل جفت درد و غم شد زان دیلمی کلاله) از اوحدی مراغهای |
' |
| دل جفت درد و غم شد زان دیلمی کلاله | گل را قبول کم شد زان روی همچو لاله | |
| بس غصه داد و رنجم،زان منزل سپنجم | ماه چهارده شب، حور دو هفت ساله | |
| زان زلف همچو زندان، تابنده در دندان | همچون ز شب ثریا، یا خود ز میغ ژاله | |
| ماهی که میسرایم در شوقش این غزلها | چشم غزال دارد، رخسارهی غزاله | |
| گر حجت غلامی خواهد ز من لب او | جز روی او نیاید شاهد درین قباله | |
| از نامهی فراقش عاجز شدم، چو دیدم | زیرا نکرده بودم بحثی در آن رساله | |
| با مهر چرخ دی گفت: این بتتر است مانا | گفتا: منش رقیبم وین بت مرا سلاله | |
| ای مدعی، کزان لب خواهی علاج کردن | هر درد را که داری میکن به من حواله | |
| خواهی که زین چه هستم دیوانهتر نگردم | بر یاد آن پری رخ پر کن یکی پیاله | |
| آن رنگ داده ناخن تا بر رگ دل آمد | چون چنگ نیست یک دم خالی ز آه و ناله | |
| چون بوسه خواهم از وی گیرد لبش به دندان | تا اوحدی نبیند بیاستخوان نواله |