اوحدی مراغهای (غزلیات)/دل باز در سودای او افتاد و باری میبرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (دل باز در سودای او افتاد و باری میبرد) از اوحدی مراغهای |
' |
| دل باز در سودای او افتاد و باری میبرد | جوری که آن بت میکند بیاختیاری میبرد | |
| چندیست تا بر روی او آشفته گشته این چنین | نه سر به جایی میکشد، نه ره به کاری میبرد | |
| من در بلای هجر او زانم بتر کز هر طرف | گویند: میچیند گلی، یا رنج خاری میبرد | |
| با دل بسی گفتم، کزو بگسل، چو نشیند این سخن | من نیز هم بگذاشتم تا: روزگاری میبرد | |
| ای مدعی، گر پای ما در بند بینی شکر کن | تا تو نپنداری کسی زین جا شکاری میبرد | |
| عشق ار نمیسازد مرا معذور باید داشتن | کز تشنگی پنداشتم: آن میخماری میبرد | |
| تا چند گویی:اوحدی یاری نمیخواهد ز کس | یارش که باشد؟ چون جفا از دست یاری میبرد |