اوحدی مراغهای (غزلیات)/دلبران جمله غلام لب چون نوش تواند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (دلبران جمله غلام لب چون نوش تواند) از اوحدی مراغهای |
' |
| دلبران جمله غلام لب چون نوش تواند | بندهی حلقهی زلفین و بنا گوش تواند | |
| وانکه بردند به گردون ز کله داری سر | هم کمر بستهی آن قد قباپوش تواند | |
| بر سر ناله و فریاد جهانی زن و مرد | سال و ماه از غم لعل لب خاموش تواند | |
| باده نوشان لبت جمله خرابند امروز | تا چه در ساغرشان بود؟ که بیهوش تواند | |
| پردلانی، که ز سر پنجه سخن میگفتند | همه بیتوش و تن از هجر تن و توش تواند | |
| بس درون سوخته کندر شب هجران چون دیگ | بر سر آتش سودای جگر جوش تواند | |
| اوحدی دوش به کف جان و دلی داشت، کنون | هر دو در بند سر گیسوی بر دوش تواند |