اوحدی مراغهای (غزلیات)/درون خود نپسندم که از تو باز آرم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (درون خود نپسندم که از تو باز آرم) از اوحدی مراغهای |
' |
| درون خود نپسندم که از تو باز آرم | بدین قدر که: تو بیرون کنی به آزارم | |
| مرا به عمر خود امید نیم ساعت نیست | به بوی تست شبی گر به روز میآرم | |
| حکایت شب هجران و روز تنهایی | زمن بپرس، که شب تا بروز بیدارم | |
| ز شهر نیز بدر میروم، که خانهی خلق | خراب میشود از آب چشم خونبارم | |
| میان ما و تو جز گرد این وجود نماند | بدان رسید که این گرد نیز نگذارم | |
| ز سینه بوی کسی جز تو گر بمن برسد | خراب کرده بهخون دلش بینبارم | |
| مرا بلاله طمع بود و گل ز چهرهی تو | گلم نداد، ولی تنگ مینهد خارم | |
| اگر تو زهره جبین میخری به بوسه مرا | بخر وگرنه رها کن، که مشتری دارم | |
| محبت تو همی ورزم، ای پری، مگذار | که محنت تو بسوزاند اوحدیوارم |