اوحدی مراغهای (غزلیات)/خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود) از اوحدی مراغهای |
' |
| خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود | از پی کشتن فرهاد به غار آمده بود | |
| باده نوشیده شب و خفته سحرگاه به خواب | روز برخاسته از خواب و خمار آمده بود | |
| زلف بگشود،بر آشفته،کله کج کرده | تیغ در دست،کمر بسته،سوار آمده بود | |
| بوسهای خواستمش، کرد کنار ارچه چنان | پای تا سر ز در بوس و کنار آمده بود | |
| بیرقیبان ز در وصل درآمد، یعنی | گل نو خاسته، بیزحمت خار آمده بود | |
| شاد بنشست و بپرسید و شمردم بروی | غصهایی که ز هجرش به شمار آمده بود | |
| عارض نازک او را ز لطافت گفتی | گل خودروست، که آن لحظه به بار آمده بود | |
| کار خود، گر چه بپوشیده به شوخی از من | باز دانست دلم کو به چه کار آمده بود؟ | |
| پرسش زاری من هیچ نفرمود، ولی | هم به پرسیدن این عاشق زار آمده بود | |
| خلق گویند: برفت اوحدی از دست، آری | او همان دم بشد از دست، که یار آمده بود |