اوحدی مراغهای (غزلیات)/خانهی صبر مرا باز برانداختهای
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (خانهی صبر مرا باز برانداختهای) از اوحدی مراغهای |
' |
| خانهی صبر مرا باز برانداختهای | تا چه کردم که مرا از نظر انداختهای؟ | |
| هر دم از دور مرا بینی و نادیده کنی | خویش را نیک به جایی دگر انداختهای | |
| عوض آنکه به خون جگرت پروردم | دل من بردی و خون در جگر انداختهای | |
| ناوک غمزه بیندازی و بگریزی تو | تا ندانم که تو بیدادگر انداختهای | |
| گفته بودی که: دلت را به وفا شاد کنم | چون نکردی به چه آوازه در انداختهای؟ | |
| باد را بر سر کوی تو گذر دشوارست | زان همه دل که تو بر یک دگر انداختهای | |
| آن سواری تو، که در غارت دل صد نوبت | رخت جان برده و بارم ز خر انداختهای | |
| ای بسا سوخته دل را! که به پروانهی غم | آتش اندر زده چون شمع و سر انداختهای | |
| ز اوحدی دل سر زلف تو ببر دست و کنون | نیست در زلف تو پیدا، مگر انداختهای؟ |