اوحدی مراغهای (غزلیات)/ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟) از اوحدی مراغهای |
' |
| ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟ | مگر همین دل مسکین چو ناگزیر شود | |
| به بوی زلف تو، از نو، جوان شوم هر بار | هزار بار تنم گر ز غصه پیر شود | |
| گرم تمامت خوبان خلد پیش آرند | گمان مبر که مرا جز تو در ضمیر شود | |
| بدان صفت که تو آن زلف میکشی در پای | بهر زمین که رسی خاک او عبیر شود | |
| عجب که بوی لب و ذوق بوسهی تو دهد | به آب زندگی ار گل شکر خمیر شود | |
| نبیند این همه خواری که از تو من دیدم | مجاهدی که به شهر فرنگ اسیر شود | |
| خدنگ غمزهی شوخت ز جوشن دل من | گذار کرد چو سوزن که در حریر شود | |
| گرش ز ابرو و مژگان حیات بارد و نوش | چو نوبتش به من آید کمان و تیر شود | |
| در آن دلی که تو داری اثر نخواهد کرد | هزار بار گرم ناله بر اثیر شود | |
| مرا که شوخی چشمت ز پا چنین انداخت | چه باشد از سر زلف تو دستگیر شود؟ | |
| ضرورتست که هم سایهای بر اندازند | در آن دیار که همسایهای فقیر شود | |
| چنین که گشت به عشق تو اوحدی مشهور | عجب مدار که بر عاشقان امیر شود | |
| کسی که صرف کند عمر خویش در کاری | شگفت نیست که در کار خود بصیر شود |