اوحدی مراغهای (غزلیات)/برخیزم و دلها را در ولوله اندازم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (برخیزم و دلها را در ولوله اندازم) از اوحدی مراغهای |
' |
| برخیزم و دلها را در ولوله اندازم | بر ظلمتیان نوری زین مشعله اندازم | |
| ارکان سلامت را بر باد دهم خرمن | ارباب ملامت را خر در کله اندازم | |
| گر دام نهد غولی، در رهگذر گولی | آوازهی « دزد آمد» در قافله اندازم | |
| آن بادهی صافی را در شیشهی جان ریزم | وین جیفهیخاکی را در مزبله اندازم | |
| یا زلف مسلسل را در بند کند لیلی | یا من دل مجنون را در سلسله اندازم | |
| از خال سیاه او بر دام زنم رسمی | وین دانه پرستان را سر درغله اندازم | |
| گر چرخ، نه چون جوزا، بندد کمر مهرم | ثور و حمل او را در سنبله اندازم | |
| بر دوست به نزدیکی زنهار نهم چندان | کز باغ و ز دشت او را در هروله اندزم | |
| پروردهی عشقم من ، بسیار همی باید | تا دوستی مادر بر قابله اندازم | |
| کو مستمعی طالب؟ تا وقت سخن گفتن | اندر سرا و سری زین مسله اندازم | |
| از بیضهی این مرغان یک بچه نشد حاصل | تا زقهی این زهرش در حوصله اندازم | |
| چون اوحدی از مستی سر بر نکنی ار من | در جام تو زین افیون یک خردله اندازم | |
| سر بر خط من بینی دیوان قوی دل را | چون دخنهی این افیون بر مندله اندازم |