اوحدی مراغهای (غزلیات)/بخوابم دوش پرسیدی، ببیداری چه میگویی؟
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (بخوابم دوش پرسیدی، ببیداری چه میگویی؟) از اوحدی مراغهای |
' |
| بخوابم دوش پرسیدی، ببیداری چه میگویی؟ | دلت را چیست در خاطر چه سرداری؟ چه میگویی؟ | |
| من از مستی نمیدانم حدیث خویشتن گفتن | تو در باب من مسکین که هشیاری، چه میگویی؟ | |
| مرا گفتی که: زاری کن، که فریادت رسم روزی | کنون چون زاریم دیدی، ز بیزاری چه میگویی؟ | |
| دمی خواهم که سوی من قدم را رنجه گردانی | اجابت میکنی؟ یا عذر میآری؟ چه میگویی؟ | |
| به شهر اندر دلی چند از هوس خالی همی بینم | ز خوبان اندرین کشور تو عیاری، چه میگویی؟ | |
| دلم بردی و میگویی: خبر زان دل نمیدارم | چه گویند: این حکایت خبر داری، چه میگویی؟ | |
| منت در راه میافتم چو خاک ره ز مسکینی | تو با افتادهای چو من، ز جباری چه میگویی؟ | |
| شب تاریک پرسیدی که: بی من چون همی باشی؟ | زهی! روز من از هجرت شب تاری، چه میگویی؟ | |
| مرا گویی: صبوری ورز و ترکم کن، حکایت بین | به خونم تشنهای یا خود تو پنداری چه میگویی | |
| پس از صد وعده کم دادی ترا امروز میبینم | بیاور بوسه، گردن را چه میخاری؟ چه میگویی؟ | |
| سخن یا گوهرست آن، قند یا شکر، چه میخایی؟ | حکایت میکنی، یا شهد میباری؟ چه میگویی؟ | |
| شبی میخواهم و جایی که خلوت با تو بنشینم | میسر میشود؟ یا خود نمییاری؟ چه میگویی؟ | |
| گرفتم بر رخ زرد و دم سردم نبخشودی | درین فریاد و آب چشم و بیداری چه میگویی؟ | |
| درین شهر اوحدی را میفروشم من به یک بوسه | کسی دیگر ببینم؟ یا خریداری؟ چه میگویی؟ |