اوحدی مراغهای (غزلیات)/بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشی) از اوحدی مراغهای |
' |
| بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشی | از میان بنگریزی، در کنار ما باشی | |
| دل چو در بلا افتد، رحمتی کنی بر دل | غم چو فتنه انگیزد، غمگسار ما باشی | |
| چشمت ار کمان گیرد، پایمرد دل گردی | زلفت ار کمین سازد، دستیار ما باشی | |
| چون به روز هجرانم، رخ ز من نپیچانی | چون شب گریز آید، یار غار ما باشی | |
| خود کجا روا باشد این؟ که ما بدین گونه | از تو دور وآنگهی تو هم در دیار ما باشی | |
| کار دیگران از تو راست گشت صد نوبت | ساعتی چه کم گردد؟ گر بکار ما باشی | |
| جای آشتی بگذار، گر به جنگ میآیی | آن چنان مکن کاخر شرمسار ما باشی | |
| زان ما شو، ای دلبر، تا ز دست هجرانت | چون اجل فراز آید، یادگار ما باشی | |
| عارت آید از شوخی با کسی وفا کردن | ترسی از وفاورزی، در شمار ما باشی | |
| اوحدی چو از تو شد آن خویش دان او را | تا چو نام خود گویم افتخار ما باشی |