اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای دل، از هجران او زارم همی باید گریست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (ای دل، از هجران او زارم همی باید گریست) از اوحدی مراغهای |
' |
| ای دل، از هجران او زارم همی باید گریست | تر ک خفتن کن، که بیدارم همی باید گریست | |
| در بلا پیوسته یارم بودهای، امروز نیز | یارییده، کز غم یارم همی باید گریست | |
| بار دیگر بر دل ریش منست از هجر او | آن چنان باری که صد بارم همی باید گریست | |
| خار و خون میدارم اندر دل ز چشم مست او | با دل پرخون و پرخارم همی باید گریست | |
| چاره کردم تا: دلش بر من بسوزد ساعتی | چون نمیسوزد، به ناچارم همی باید گریست | |
| طالعی دارم، که بر من خار گرداند سمن | بر چینین طالع، که من دارم، همی باید گریست | |
| دوری از دلدار بد کارست و من خود کردهام | لاجرم هم خود بدین کارم همی باید گریست | |
| آخر، ای چشم، این چه توفانست؟ خونم ریختی | اندکی کمتر، که بسیارم همی باید گریست | |
| چند شب چون دیگران نالیدم از هجرش، کنون | چند روزی اوحدیوارم همی باید گریست |