اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده) از اوحدی مراغهای |
' |
| ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده | ایزد ز آفرین فراوانت آفریده | |
| چون ذره در هوای تو خورشید آسمانی | بسیار در فراز و نشیب جهان دویده | |
| گل در میان باغ به دست نسیم صد پی | از یاد چهرهی تو به خود جامه بر دریده | |
| بیرنگ و سرمه خم ابروی عنبرینت | صد باره چهرهی نقاش چین بریده | |
| بالای چو بید و رخ چو یاسمینت | خار خلاف در جگر سرو و گل خلیده | |
| بر عارضت نشان عرق در بهار گویی | از شبنمت قطره به گلبرگ چکیده | |
| ترکان چشم شوخ ترا ساحران غمزه | در طاق ابروان تو سرمست خوابنیده | |
| از گلبن رخ تو دل حیران گشتهی من | صد نوک خار خورده، یک برگ گل نچیده | |
| پیش نگار بسته سرانگشت بر خضابت | مرد نگارگر انگشتها گزیده | |
| دندان عاشقان به زنخدان سادهی تو | ای کاج! میرسید، که سیبست بس رسیده | |
| دانی که: چند محنت و رنج و بلا کشیدم؟ | زان چشم شوخ ساحر ترکانه کشیده | |
| حال دلی که گفتن آن ناگزیر باشد | من گفته بارها و تو یک بار ناشنیده | |
| بر بندگان خویش نگاهی بکن به رحمت | ای اوحدیت بنده و آن بنده زر خریده |