اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای از دهان تنگت شهری شکر گرفته
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (ای از دهان تنگت شهری شکر گرفته) از اوحدی مراغهای |
' |
| ای از دهان تنگت شهری شکر گرفته | نام رخ تو گل را از خاک برگرفته | |
| آن روی را مپوشان، زیرا که در ممالک | بنیاد فتنه باشد روی قمر گرفته | |
| دیگر ز سر نگیرد با من جفا زمانه | گر دیگرت ببینم یاری ز سر گرفته | |
| صد کاروان دل را در راه محنت تو | هم دزد رخت برده، هم شحنه خر گرفته | |
| از تیر غمرهی تو هر بیدلی که داری | سر در سپر کشیده، پا در جگر گرفته | |
| ما رنگ قصهی خود پوشیده از خلایق | وآنگه ز غصهی ما عالم خبر گرفته | |
| هجر تو اوحدی را بیچاره کرده از غم | وز اوحدی مرا تو بیچارهتر گرفته |