اوحدی مراغهای (غزلیات)/آن ستمگر، که وفای منش از یاد برفت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (آن ستمگر، که وفای منش از یاد برفت) از اوحدی مراغهای |
' |
| آن ستمگر، که وفای منش از یاد برفت | آتش اندر من مسکین زد و چون باد برفت | |
| او به بغداد روان گشت و مرا در پی او | آب چشمست که چون دجلهی بغداد برفت | |
| گر چه میگفت که: از بند شما آزادم | همچنان بندهی آنیم، که آزاد برفت | |
| او چو برخاست غم خود به نیابت بنشاند | تا نگویی که: سپهر از بر بیداد برفت | |
| از من خسته به شیرین که رساند خبری؟ | کز فراق تو چها بر سر فرهاد برفت! | |
| پیش ازین در دل من هر هوسی بگذشتی | دل بدو دادم و دانم همه از یاد برفت | |
| اوحدی، از غم او ناله نمیباید کرد | سهل کاریست غم ما، اگر او شاد برفت |