اوحدی مراغهای (غزلیات)/آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانم) از اوحدی مراغهای |
' |
| آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانم | تا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم | |
| در آینه جز رویی ننمود مرا، زین رو | ای کاج! بدانم تا: بر روی که حیرانم؟ | |
| هر چند که میران را از مورچه عار اید | او گوید و من گویم، چون مور سلیمانم | |
| چون شست به یکی رنگی نقش سبک و سنگی | حکمی و من حکمی او، میراند و میرانم | |
| جانانم اگر خواهد هرگز بنمیرم من | نه زنده بن جانان، نه زنده باین جانم | |
| دوری اگر او جوید شاید که توان کردن | گر من کنم این دوری دورست که نتوانم | |
| گفتا: بتو میمانم، در خود چو نظر کردم | جز دوست نمیماند، گویی: به که میمانم؟ | |
| این زهره کرا باشد؟ جز من، که بگستاخی | برخواند و ننیوشم، بفروشد و نستانم | |
| تا از دگری گویم، درویشم و او سلطان | چون بر در او پویم، درویشم و سلطانم | |
| گر زانکه کسی دیگر زین قصه به مستوری | خاموش تواند شد، من مستم و نتوانم | |
| ای اوحدی، او را گر یابی، طلب آن کن | کو را بنداند کس، زین گونه که من دانم | |
| آن صید که میجستم، هر چند به دام آمد | دیگر بدواند پر در کوه و بیابانم |