اوحدی مراغهای (غزلیات)/آن بت وفا نکرد، که دل در وفای اوست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (آن بت وفا نکرد، که دل در وفای اوست) از اوحدی مراغهای |
' |
| آن بت وفا نکرد، که دل در وفای اوست | و آن یار سر کشید که تن خاک پای اوست | |
| گر زانکه عاشقی به مثل خاک دوست شد | ما خاک آن سگیم که پیش سرای اوست | |
| سازی ندیدهایم و نوایی ازو، مگر | ساز غمش، که خانهی ما پرنوای اوست | |
| در دیده کس نیامد و دل یاد کس نگردد | تا دل مقام او شد و تا دیده جای اوست | |
| در عشق او چگونه توان داشت زر دریغ؟ | چون سر که میکشیم به دوش از برای اوست | |
| ما را بدان مشاهده میل خطا نرفت | آن کس که این مشاهده کرد این خطای اوست | |
| دل رفته را به تیغ چه ترسانی؟ ای رقیب | دردش پدید کن تو، که این خود دوای اوست | |
| بگذار تا چو شمع بسوزد وجود من | زیرا که روشنایی من در فنای اوست | |
| یارب، مساز منزل او جز کنار من | کان منزلت نه لایق بند قبای اوست | |
| هر کس هوای خوبی و رای کسی کند | ما را نبود رای، و گر بود رای اوست | |
| تا اوحدی مجال سگ کوی دوست یافت | در هر محلتی که رود ماجرای اوست |