انوری (مقطعات)/صفیالدین موفق را چو بینی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (مقطعات) (صفیالدین موفق را چو بینی) از انوری |
' |
| صفیالدین موفق را چو بینی | بگویش کانوری خدمت همی گفت | |
| همی گفت ای به وقت کودکی راد | همی گفت ای به گاه خواجگی زفت | |
| اگر از من بپرسد کو چه میکرد | بگو در وصف تو دری همی سفت | |
| به وصف حجرهی پیروزه در بود | که آمد گنبد پیروزه را جفت | |
| به شب گفت اندرو بودم ز نورش | سواد شب ز چشمم ذره ننهفت | |
| غلو میکرد کز حسنش زمین را | بهاری تا به روز حشر نشکفت | |
| سحاب از آب چشمش صحن میشست | صبا از تاب زلفش فرش میرفت | |
| درین بود انوری کامد غلامش | که هیزم نیست چون آتش برآشفت | |
| مرا گفت از چهار انگشت مردم | که بر چارم فلک طنزش زند سفت | |
| به استدعای خرواری دو هیزم | زمستانی چو خر در گل همی خفت |