انوری (مقطعات)/شعرهای کمالی آن به سخن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (مقطعات) (شعرهای کمالی آن به سخن) از انوری |
' |
| شعرهای کمالی آن به سخن | پای طبعش سپرده فرق کمال | |
| گرچه نزدیک دیگران نظم است | مجمل از مفردات وهم و خیال | |
| سخن چند معجزست مرا | در سخنهاش سخت لایق حال | |
| گویم آن در خزانهای ازل | بود موزون طویلهای لال | |
| مایهشان داده از مزاج درست | صدف جود ایزد متعال | |
| همه همچون ازل قدیم نهاد | همه همچون فلک عزیز مثال | |
| همه را دیده چشم صرف خرد | همه را سفته دست سحر حلال | |
| به معانی فزوده قدر و بها | چون جواهر به گردش احوال | |
| از نقاب عدم چو رخ بنمود | آن بلند اختر مبارک فال | |
| آن جواهر چنان که رسم بود | درفشان بر مراقد اطفال | |
| ریخت بر آستان خاطر او | روز مولودش آستین جلال | |
| چون چنان شد که در سخن نشناخت | حلقهی زلف را ز نقطهی خال | |
| دست طبعش به رشتهی شب و روز | بست بر گوش و گردن مه و سال | |
| اوست کز خاطر چو آتش تیز | شعر راند همی چو آب زلال | |
| خاطر من که گوی برباید | به کفایت ز جادوی محتال | |
| چون بدید آن سخن پشیمان گشت | از همه گفتها صواب و محال | |
| ای مسلم به نکته در اشعار | وی مقدم به بذله در امثال | |
| طبع پاکت چو بر سوئال جواب | وهم تیزت چو بر جواب سوئال | |
| تا زند دست آفتاب سپهر | آب عرض جنوب و عرض شمال | |
| آفتاب شعار و شعر ترا | بر سپهر بقا مباد زوال |