انوری (مقطعات)/بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (مقطعات) (بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوست) از انوری |
' |
| بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوست | دور سپهر بندهی درگاه جاه اوست | |
| مودودشه موئید دین پهلوان شرق | کامروز شرق و غرب جهان در پناه اوست | |
| گردون غبار پایهی تخت بلند اوست | خورشید عکس گوهر پر کلاه اوست | |
| سیر ستارگان فلک نیست در بروج | بر گوشهای کنگرهی بارگاه اوست | |
| چشم مسافران ظفر نیست بر قدر | بر سمت ظل رایت و گرد سپاه اوست | |
| ای بس همای بخت که پرواز میکند | در سایهای که بر عقب نیکخواه اوست | |
| هم سبز خنگ چرخ کمین بارگیر اوست | هم دستگاه بحر بهین دستگاه اوست | |
| بر آستان چرخ به منت قدم نهد | گردی که مایه و مددش خاک راه اوست | |
| انصاف اگر گواه دوام است لاجرم | انصاف او به دولت دایم گواه اوست | |
| روزش چنین که هست همیشه به گاه باد | کین ایمنی نتیجهی روز به گاه اوست | |
| منصور باد رایت نصرتفزای او | کین عافیت ز نصرت تشویش کاه اوست | |
| بوطیب آنکه سرد و جفا گفت مر مرا | بگذاشتم که مرد سفیهست و عقربی است | |
| ور زانکه از سفه به همه عمر در جهان | دشنام من دهد چه کنم گرچه مصعبی است | |
| از حرمت علیکم او تا به قد سلف | هرچ از تبار اوست پلیدست و روسبی است | |
| نیامدست مرا خویشتن دگر مردم | از آن زمان که بدانستهام که مردم چیست | |
| گرم نشان دهی از روی مردمی چه شود | چو بخت نیک نشانت دهم که مردم کیست | |
| با فلک دوش به خلوت گلهای میکردم | که مرا از کرم تو سبب حرمان چیست | |
| این همه جور تو با فاضل و دانا ز چه جاست | وین همه لطف تو با بیهنر و نادان چیست | |
| فلکم گفت که ای خسرو اقلیم سخن | با منت بیهده این مشغله و افغان چیست | |
| شکر کن شکر که در معرض فضلی که تراست | گنج قارون چه بود مملکت خاقان چیست |