انوری (مقطعات)/ای خداوندی که از دریای دستت روزگار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (مقطعات) (ای خداوندی که از دریای دستت روزگار) از انوری |
' |
| ای خداوندی که از دریای دستت روزگار | آز مفلس را چو کان تا جاودان قارون کند | |
| گر سموم قهر تو بر بحر و کان یابد گذر | در این بیجاده و بیجادهی آن خون کند | |
| ور نسیم لطف تو بر آتش دوزخ وزد | شعلهی او فعل آب دجله و جیحون کند | |
| کلک تو میزان حشر آمد که در بازار ملک | زشت و خوب از هم جدا و خیر و شر موزون کند | |
| عقل را حیرت همی آید ز کلکت گاهگاه | کو به تنهایی همی ترتیب عالم چون کند | |
| دانکه تشریف خداوند خراسان آیتیست | کز بزرگی نسخ آیتهای گوناگون کند | |
| پاسبانش ز انبساط نسبت همسایگی | کسوت خود را شبی گر تحفهی گردون کند | |
| از نشاط اینکه این تشریف خدمتگار اوست | در زمان دراعهی کحلی ز سر بیرون کند | |
| گرنه این بودی روا بودی که در تشریف تو | آنکه روز عالمی ذکری همی میمون کند | |
| از ولوع خویش بر مدح تو ناگه گفتمی | پایگاه کعبه را کسوت کجا افزون کند | |
| شادبادی تا جهان صد سال دیگر بر درت | همچنین خدمت کند از جان همی کاکنون کند | |
| دوستی گفت صبر کن ایراک | صبر کار تو خوب و زود کند | |
| آب رفته به جوی باز آید | کار بهتر از آنکه بود کند | |
| گفتم آب ار به جوی باز آید | ماهی مرده را چه سود کند |