انوری (مقطعات)/ای به تدبیر قطب آن گردون
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (مقطعات) (ای به تدبیر قطب آن گردون) از انوری |
' |
| ای به تدبیر قطب آن گردون | که ز تقدیر ساختست جدی | |
| وی ز تشویر خاطرت خورشید | غوطها خورده در تموج خوی | |
| هرچه مکنون خطهی اشیاست | همه با مکنت تو ادنی شییء | |
| حکمت اندر نفاذ گشته چنان | که نگنجد در انقیادش کی | |
| ظل جاهت از آن کشیدهترست | که کند دور روزگارش طی | |
| سیر حکمت از آن سریعترست | که برد مسرع ضمیرش پی | |
| گر تقلد کنی عمارت عصر | نشود هیچکس خراب از می | |
| آدم از نسبت وجود تو یافت | اختصاص خلقته بیدی | |
| چون عنان قلم روان کردی | آب گردد روان صاحب ری | |
| چون رکاب کرم گران کردی | خاک بوسد عظام حاتم طی | |
| قدرتت گفت روز عرض الست | چون جدا کرد اخطل از اخطی | |
| کای علی خرج این حشم برگیست | همتت گفت قد ضمنت علی | |
| دوش با آسمان همی گفتم | بر سبیل سوئال مطلب ای | |
| که مدار حیات عالم کیست | روی سوی تو کرد و گفتا وی | |
| گفتم این را دلیل باید گفت | هیچ دانی که می چه گویی هی | |
| میر آبست و حق همی گوید | و من الماء کل شیء حی | |
| تا که نی را چو سرو نیست قوام | در بهار و تموز و آذر و دی | |
| باد پیشت جهان چو سرو به پای | پای تا سر کمر ببسته چو نی | |
| پوست بر دشمنت کفن گشته | همچو بر کرم قز تراکم قی | |
| مرا سعد دین داد پیراهنی | که از دیدنش دیده حیران شدی | |
| ز فرسودگی وقت پوشیدنش | تن مرد پوشیده عریان شدی | |
| به هرجا که آسیب سریافتی | به اندازهی تن گریبان شدی |